حمد الله مستوفى قزوينى

371

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

كه دارد عدو حرمت آن نگاه * نيارد برونش از آن جايگاه به دو مادرش گفت ك : « ين راى نيست * بدان خانه اندر ترا جاى نيست كه آن كو به سنگى برونش شكست * نخواهد ز كين از درون داشت دست ز زنهار جستن بَتَر ننگ نيست * به نزديك من بهتر از جنگ نيست 530 اگر بر حقى ، حق نگردد تباه * وگر باطلى بود بر تو گناه كه چندين نبرد از براى هوا * نباشد زِ مردِ مسلمان روا تو حق‌جو كه حق بَر حقت ياور است * چه باك است اگر لشكرت كمتر است چه در مُردگى و چه در زندگى * كند حق هميشه فروزندگى » پس آنگاه مثقالى از مُشكِ ناب * بفرمود حلّ كردن اندر گلاب 535 به دو داد تا خورد و گفتش چنين : * « به وقتِ رحيل آن‌كه نوشد از اين نيايد زِ اندامِ او بوىِ زشت * شود بوىِ او بوى اهلِ بهشت » زبيرى چو بر قتلِ خود دل نهاد * چنين گفت : ك : « اى ايزد راه و داد اگر ز آن‌كه دانى بدين كار در * نكردم زِ فرمانِ دينت گذر رواجِ مسلمانى و نامِ دين * طلب كرده‌ام نه بزرگى در اين 540 شهادت فرستم اسيرم مكن * وگر غير ازين است مشنو سخن اسيرم كن اندر صفِ كارزار * كه باشد همه خلق را اعتبار » پس آنگاه با چند مردِ دلير * به پيكار حجّاج آمد چو شير همى حمله كردند بر دشمنان * به تيغ و تبرزين و گرز و سنان اگر چند شامى شدندى تباه * به رفتن ندادندشان هيچ راه 545 سرانجام گِرد آمدند شاميان * گرفتندشان يكسر اندر ميان بزارى بكُشتندشان سربه‌سر * ندادند امان هيچ‌كس را به سر ز هجرت به هفتاد و سه رفته سال * مَه پنجمين رفت زين گونه حال سرش كرد حجّاج از تن جدا * به عبد الملك بُرد مردى ورا تنش را در آن شهر بَر دار كرد * چنين ارج آن نامور خوار كرد ( 336 ) 550 همى گفت : « تا خواهش مادرش * نباشد ، نيارم به گور اندرش » نمىگفت اسما « 1 » در اين باب چيز * بر آن دار ماند آن جهاندار نيز

--> ( 1 ) ( بت 551 ) . اسماء ، ذات النطاقين بنت ابو بكر .